تبلیغات
همه چیز
 
همه چیز
نظر فراموش نشود

مستند صعود کاری است از برنامه ثریا -دیدبانی برای پیشرفت- در گروه اجتماعی شبکه یک سیما با نگاهی به زندگی علمی شهید حسن طهرانی مقدم،روایتی متفاوت از تاریخچه موشکی ایران خواهد داشت.در این مستند برای اولین بار به نقاط عطف تاریخچه موشکی ایران از جمله موضوع خرابکاری نیروهای لیبی در سکوهای پرتاب موشکی ایران و چگونگی عبور از این بحران.

این مستند را از این لینک دریافت کنید.

شهید حسن طهرانی مقدم : روی قبرم بنویسید اینجا مدفن کسی است که می خواست اسرائیل را نابود کند.





نوع مطلب :
برچسب ها :


حمید داودآبادی نویسنده و وبلاگ نویس عرصه دفاع مقدس:
اوایل بهمن ماه 1377 بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه «مسعود ده نمکی» و فرزندانم سعید و مصطفی - که آن موقع هفت، هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور «عطاالله مهاجرانی» وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.

مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب «یاد یاران» با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود. آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت.

از شهید «سیدمجتبی هاشمی» که فرمود: «آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت.» تا شهید «عباس بابایی» که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.

شهید «محمود کاوه» که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و ...
هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید «علی اشمر» – قمرالاستشهادیین لبنان - برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود:«آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم.» و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.

از بقیه بگذریم.

همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.

آقا در بین صحبت هایش فرمود:

«تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.»

وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش - گفت که برود و آن عکس را بیاورد.

دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:

«حتما باید شما اون عکس رو ببینید.»

سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: «شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار.»

که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.

کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.

آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که «موسسه میثاق» منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.

عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:

«شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم.»

ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم «حسین بهزاد» افتادم.

چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و ...

به آقا گفتم:

«آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند.»

آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:

« این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گرد و خاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است.»

با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:

« الله اکبر ... عجب ... سبحان الله ... سبحان الله »

دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.

تصویر شهید هادی ثنایی‌مقدم

دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم.

مزار این شهید کجاست؟

چندی پیش در یکی از خبرگزاری‌ها مطلبی پیرامون این شهید به همراه نامش منتشر شد که باعث گردید این تصویر این شهید از گمنامی در بیاید.

هادی ثنایی‌مقدم یازدهم تیرماه 1351 در شهرستان لنگرود به دنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز 23 دی‌ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت.

ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به یک عکس خیره می‌شود و ناگهان فریاد می‌زند این هادی منه.... این هادی منه... .

منبع سایت فرهنگ نیوز




نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 17 آبان 1391 :: نویسنده : سعید

درسال 1363 دریکی از روزهای گرم تابستانی نوزادی مرده متولد میشود که باتوسل به حضرت فاطمه معصومه (س) زنده می شود.

شرح داستان واقعی را میتوانید درزیر بخوانید:

وقتی مادر درد زایمان می گیرد مادر فرد باردار که قابله بود دخترش را برای زایمان آماده کرد ودرنهایت  دختر وضع حمل کرد.

درعین ناباوری همگان دیدند که نوزاد متولد شده ، مرده و هیچ صدایی از او بگوش نمی رسد .

مادر هنگانی که فرزندمرده خودرامشاهده کرد گریه سرداد و پدرنیز با متوسل شدن به حضرت معصومه (س) گفت که اگر فرزند م زنده شود نام او را معصومه میگذارم .

درعین ناباوری و بصورت معجزه آسا همگان مشاهده کردند که فرزند ی که  چند لحظه پیش جان نداشت ونفس نمی کشید و هیچ صدایی از او به گوش نمی رسید حال زنده شده و طبق همه نوزادها گریه و خواهان پستان مادر است.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 28 مهر 1391 :: نویسنده : سعید

یادم هست شنیده بودم تو رستم دستان سیستانی تو را فقط می شد  گلزار شهدای ادیمی پیدا کرد ساده می آمدی و می رفتی می گویند طاقت شصت ترکش در بدنت را بدجور به سر کردی می گویندچشم، سر، پا، گلو، پهلوی چپ و پهلوی راست را معامله کرده بودی با خدایت می گویند تلاش هم از تو خسته شده بود.

سردار شهادتت مبارک سلام ما را به  میرحسینی ، شوشتری ، کاظمی ، محمدزاده  و دیگر سنگرانت برسان.

شهادت سردار رشید اسلام حبیب الله لکزایی بر همه پیروان ولایت تسلیت باد،روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد


ادامه مطلب رو حتما بخونید



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 30 شهریور 1391 :: نویسنده : سعید

زمین مسطح بود و کاملا زیر دید دشمن قرار داشتیم . با حالت مجروحی که به عقب بر می گشتیم، به دو سه تا از برادران دیگر رسیدیم که مجروح شده بودند و بر روی زمین افتاده بودند . برای این که این برادران جان ندهند، گفتیم: بلند شوید . تا برویم . پاسخ دادند که شما بروید، ما کم کم می آییم . در 50 متری سمت راستمان نخلستان بود . به طرف آن رفتیم تا از داخل نخلها با حالت ضعف و ناتوانی حرکت خود را ادامه دهیم . پاهای من خسته و دستم مجروح بود . شریان دستم هم قطع شده بود . خونریزی زیادی داشتم . صورتم زرد شده بود و به سرگیجه مبتلا شده بودم .مثل این که به مواضع عراقی ها رسیده بودیم . دیگر توان جلو رفتن را نداشتم . همراهان اصرار می کردند که حرکت کنم . گفتم: من دیگر توان ندارم . شما که وضعتان بهتر و  زخمتان کمتر است، بروید .

آنها رفتند و بحمد الله ظاهرا به بچه های خودمان رسیدند . من یک اتاق خرابه ای دیدم و برای این که یک مقداری از تیر و ترکش در امان باشم، به آن جا رفتم و بی حال افتادم . بعد از چندی، سه، چهار نفر از برادران خودمان هم آمدند و در آن اتاقک به من پیوستیم  وقتی آنها آمدند، گفتم: چطور به اینجا آمدید . گفتند که رد خونهای ریخته شده را گرفتیم تا به اینجا رسیدیم . ما هم از راه منحرف شدیم .ناگهان صدای عراقی ها به گوشم رسید که داد و فریاد می کردند . چشمهایم را باز کردم . دیدم پنج نفر عراقی داخل اتاق آمده اند و به عربی چیزهایی به هم می گویند . ما هیچ حرفی نزدیم و از جا هم بلند نشدیم . آنها چند لگد به ما زدند و چند رگبار کنار ما زدند . ولی باز هم کسی بلند نشد . خودشان ما را بلند کردند و با چفیه ای که همراهمان بود، دستهایمان را به هم دیگر بستند و ما را از اطاق بیرون بردند . در بیرون اطاق دیدم که چهار، پنج نفر عراقی دیگر هم بیرون هستند . در بیرون، یک کوله پشتی از بچه های ما افتاده بود و هر کس چیزی برمی داشت . یکی اورکت بر می داشت و دیگری چیز دیگر . 10 الی 12 نفر هم دور اتاق را محاصره کرده بودند .ما را به پشت دیوار اتاق بردند و چند نفر هم روبه روی ما به حالت تیراندازی زانو زدند تا ما را تیر باران کنند . طبیعتا در یک چنین موقعی، انسان هیچ فکری جز فکر آن دنیا و گفتن شهادتین خود و ذکر «یا حسین » و «یا زهرا» و دیگر چیزها ندارد . در همین حین بود که ناگهان یک خمپاره در نزدیکی ما خورد و عراقی ها پخش شدند .بعد دو نفرشان آمدند و ما را کشیدند داخل یک نهر بزرگ که در همان نزدیکی قرار داشت و حدود 1 الی 5/1 متر عمق داشت . ما هم به یک طرف نهر به همان حالت دست بسته افتادیم .فرمانده شان متوجه یک سری ساختمان که در سمت چپ ما قرار داشت، شد . با دست اشاره کرد و چیزهایی گفت . ظاهرا می گفت که احتمال دارد داخل آن ساختمانها ایرانی باشد، آنجا بروید و بیاوریدشان . غیر از دو نفرشان بقیه به آنجا رفتند . یکی از این دو نفر باقی مانده، به حالت آماده باش روبه روی ما ایستاد . و دیگری بادگیرهای ما را پاره می کرد و می گفت: مهمات و اسلحه تان کو، ما را به این طرف و آن طرف انداختند و جیبهایمان را گشتند . جز جانماز و مهر و کارت شناسایی و این جور چیزها، چیز دیگری پیدا نکردند . از جیب من یک عکس امام پیدا کردند . گفتند: این عکس خمینی است؟ با سر اشاره کردم که بله . دست کرد در جیب من، یک بسته سیگار شیراز درآورد . نگاهی به آن کرد وگفت: شیراز؟ با اشاره سر گفتم: بله . دیدم یک بسته سیگار وینستون آمریکایی از جیبش درآورد و گفت: صدام سیگار وینستون آمریکایی، اورکت آمریکایی، در بغداد همه چیز فراوان، من فقط شهر و فراوان را متوجه شدم .

بقیه درادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 26 شهریور 1391 :: نویسنده : سعید

پدر(پیامبر عزیزم)

روز عید بود. بچه ها جامه های نو بر تن کرده بودند و همه جا صدای خنده شنیده می شد. چشم‌های کنجکاو و پرمهر پیامبر بر کودکی افتاد که لباس کهنه و پاره ای پوشیده بود و زیر نخلی با قیافه ای اندوه بار و روحی پر از آرزو ایستاده بود و به اطراف نگاه می کرد.
پیامبر تا او را دید، دانست که کودکی یتیم است. به سمت او رفت و با لبخند شیرینی گفت: «امروز می خواهم پدر تو باشم» سپس کودک را از زمین بلند کرد و در آغوش گرفت و او را نوازش کرد تا اینکه کودک خوشحال شد و خنده ای کرد و همراه پیامبر، وارد میدان عمومی جشن شد.

جان جانان !!

ما یتیمان عصر غیبتیم. ای پدر! ای مصطفی!

این روزها به پدرم توهین می کنند! اشکم را گره می کنم و با تمام نیرو فریاد می زنم: ببُرید زبانتان را! کوتاه کنید بی پردگیتان را! شرمتان باد از این همه زشتی و ناروایی! دوزختان باد زشتی هایتان! گوارایتان باد عذاب خدای منتقم!

تا گلو، گِره می شویم و با مشت های غیرتمان بیداری اسلام را به رختان می کشیم که بچشانیم به شما روح دینداری و معنویتی که گمان می کردید مرده است.

یا رسول الله

اهانت به پدر یعنی اهانت به همه فرزندان. و ما مسلمانان همه، فرزندان توئیم؛ امّت توئیم.

تو خود فرمودی که « أنا و علیّ أبَوا هذه الأُمة »(دعای ندبه)[ من و علی پدران این امتیم].

پدر جان! بگذار تا کمی هم در این فراق غیبت درد دل کنم.

چیزی نیست؛ فقط شکایتی است غمنامه وار از بیکسی یک نوکر.

اَللَّهُمَّ إِنّا نَشْکُو إِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا وَغَیْبَةَ وَلِیِّنا وَشِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا وَوُقُوعَ الفِتَنِ بِنا وَتَظاهُرَ الأَعْدآءِ عَلَیْنا

وَکَثْرَةَ عَدُوِّنا وَقِلَّةَ عَدَدِنا. اَللَّهُمَّ فَافَرُجْ ذلِکَ بِفَتْحٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ وَنَصْرٍ مِنْکَ تُعِزُّهُ وَإِمامِ عَدْلٍ تُظْهِرُهُ إِلهَ

الحَقِّ رَبِّ العالَمِینَ. دعای عصر غیبت-شیخ صدوق(ره)؛کمال الدین وتمام النعمه

یا رسول الله! شکایتمان به خدا از این است که نمی توانیم ببینیم شما را.

نمی توانیم ببینیم پسر پاک و برومندت را.

و... و روزگار بر ما سخت شده، فتنه ها پی در پی شده، دشمنی ها بر ما متمرکز شده، دشمنان بیشتر از تعداد ما هستند.اما ما پیروزیم...

خدایا! برسان مهدی را...

منبع گلستان ما





نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 24 شهریور 1391 :: نویسنده : سعید

همان گونه كه پیشتر گفته شد، عروسك داراى تأثیرگذارى فرهنگى، تربیتى و اخلاقى است. كودكان به طور غیرمستقیم از عروسك هاى خود الگو و سرمشق مى گیرند و از آموزه هاى نهانى آنها تبعیت و پیروى مى كنند. آقاى مجید قادرى مدیر سرگرمى هاى كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان در باره عروسك هاى وارداتى مى گوید:

«عروسك یك كالاى فرهنگى است. وقتى این كالا از غرب وارد مى شود، طبیعتاً فرهنگ غرب را به همراه دارد. در نتیجه كودك با فرهنگ بیگانه هم خو و هم ساز مى شود.30»

عروسك باربى در این خصوص جایگاهِ ویژه اى دارد، چرا كه به كمك تبلیغات گسترده اى كه حول محور آن صورت مى گیرد به خوبى مى تواند مفاهیم مورد نظر طراحان خود را القا و انتقال دهد. حجة الاسلام و المسلمین محمدعلى زم رئیس سابق حوزه هنرى سازمان تبلیغات اسلامى مى گوید:

«به تازگى باربى هایى به بازار آمده كه به زبانى علاوه بر انگلیسى نیز تكلم مى كنند. در كنار خیل عظیم لوازم جانبى و لواحق مدرن زندگى آنان برنامه ها و فیلم ها و سریال هاى تلویزیونى و سینمایى و بازى هاى كامپیوترى كه در مورد آنان ساخته شده و مى شود، هر روز منظره و بُعد جدیدى از زندگى آنان را به نمایش در آورده و در دسترس كودكان قرار مى دهد. به این ترتیب باربى و كِن تنها بخشى از سمفونى عظیمى هستند كه به مدد هزاران قطعه مینیاتورى لوازم زندگى و ده ها فیلم و سریال و صدها كتاب قصه و جزوه در ذهن كودكان جا افتاده و الگو مى شوند... چندین نسلِ متوالى است كه كودكانِ سرزمینِ من از اوانِ نونهالى با عروسك هاىِ موطلایى و چشم سبز یا چشم آبى آشنا شده و به آنها اُنس مى گیرند. عمده پدران و مادران، بى آن كه به الگوپذیرى و قهرمان طلبى فرزندانِ خود بیندیشند هر آنچه را كه خود دوست مى دارند و یا به دست مى آورند، در دسترسِ فرزندانشان قرار مى دهند و با این كار خود الگوهاىِ ذهنى آینده این خردسالان را با صبغه سبز و آبى براى چشم و طلایى براى مو رنگ آمیزى مى كنند.31»


بقیه درادامه مطلب
منبع  وبلاگ باربی

ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :


یكى از اصحاب نزدیك امام جعفر صادق علیه السلام به نام زید شحّام حكایت كند:

روزى به همراه عدّه اى در محضر پربركت آن حضرت بودیم ، یكى از شعراء به نام جعفر بن عفّان وارد شد و حضرت او را نزد خود فرا خواند و كنار خود نشانید و فرمود: اى جعفر! شنیده ام كه درباره جدّم ، حسین علیه السلام شعر گفته اى ؟

جعفر شاعر پاسخ داد: بلى ، فدایت گردم .

حضرت فرمود: چند بیتى از آن اشعار را برایم بخوان .

همین كه جعفر مشغول خواندن اشعار در رثاى امام حسین علیه السلام شد، امام صادق علیه السلام به قدرى گریست كه تمام محاسن شریفش خیس ‍ گردید؛ و تمام اهل منزل نیز گریه اى بسیار كردند.

سپس حضرت فرمود: به خدا قسم ، ملائكه مقرّب الهى در این مجلس ‍ حضور دارند و همانند ما مرثیّه جدّم حسین علیه السلام را مى شنوند؛ و بر مصیبت آن بزگوار مى گریند.

آن گاه خطاب به جعفر بن عفّان نمود و اظهار داشت : خداوند تو را به جهت آن كه بر مصائب حسین سلام اللّه علیه ، مرثیّه سرائى مى كنى اهل بهشت قرار داد و گناهان تو را نیز مورد مغفرت و آمرزش خود قرار داد.

بعد از آن ، امام علیه السلام فرمود: آیا مایل هستى بیش از این درباره فضیلت مرثیّه خوانى و گریه براى جدّم ، حسین علیه السلام ، برایت بگویم ؟

جعفر بن عفّان شاعر گفت : بلى ، اى سرورم .

حضرت فرمود: هركس درباره حسین علیه السلام شعرى بگوید و بگرید و دیگران را نیز بگریاند، خداوند او را مى آمرزد و اهل بهشت قرارش ‍ مى دهد.

شهادت مظلومانه قرآن ناطق، امام صادق علیهالسلام بر شما تسلیت باد.





نوع مطلب :
برچسب ها :


به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، با شكست ارتش عراق در عملیات بیت‌المقدس، جایگاه سیاسی دشمن در جهان متزلزل شد؛ عملیات رمضان در حال شكل‌گیری و انجام بود كه موضوع برگزاری كنفرانس سران غیرمتعهدها در بغداد مطرح شد تا صدام حسین رئیس این اجلاس باشد.
جمهوری اسلامی ایران سیاست بی‌اثر كردن این اجلاس را در دستور كار خود قرار داد و در اولین گام، اجلاس غیرمتعهدها را تحریم كرد.
بغداد از مدت‌ها قبل به كمك آمریكا به دژ نفوذ ناپذیرى تبدیل شده و تبلیغات بسیار وسیعى در این رابطه به راه افتاد و عنوان شد «هیچكس توانایی ناامن كردن پایتخت عراق را ندارد
در این زمان بود كه ایجاد ناامنى در بغداد در دستور كار نظامى - سیاسى جمهورى اسلامى قرار گرفت تا ضمن هدف قرار دادن تأسیسات پالایشگاهى "الدوره" در جنوب شرقى این شهر، از برگزارى نشست سران غیرمتعهدها در بغداد نیز جلوگیرى شود.
انجام این ماموریت به نیروی هوایی ارتش واگذار می شود و سرهنگ خلبان عباس دوران براى جلوگیرى از تشكیل كنفرانس سران غیرمتعهدها در بغداد، در تاریخ بیستم تیرماه سال 1361 مأموریت یافت تا پایتخت عراق را ناامن كند.

 

خلبان شهید عباس دوران مجری عملیات استشهادی در بغداد

با توجه به اهمیت فوق‌العاده موضوع، شش تن از برجسته‌ترین خلبانان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و سه فروند هواپیمای فانتوم برای انجام این مأموریت در نظر گرفته شدند تا ناتوانی رژیم بعث در تأمین امنیت آسمان بغداد به جهانیان نشان داده شود.
خلبانان انتخاب می‌شوند. تصمیم بر این بود تا سه فروند فانتوم كاملا مسلح به پرواز درآیند، هر سه، تا مرز پرواز كرده و تنها دو فروند از مرز گذشته و به هدف حمله‌ور شوند.
فانتوم سوم در همان جا منتظر می‌ماند تا در صورت نیاز به آنها بپیوندد. مأموریت خلبانان، انجام عملیات روى بغداد و بمباران پالایشگاه، نیروگاه اتمى، پایگاه الرشید یا ساختمان اجلاس در این شهر بود.

ساعت5:30 صبح سی‌ام تیرماه 61 مأموریت آغاز شد در حالی که فانتوم شماره یك، رهبری گروه پرواز را بر عهده داشت.
حركت گروه پرواز از شرق بغداد به جنوب شرق آن شهر و سپس "پالایشگاه الدوره" پیش‌بینی شده بود. خلبانان می‌بایست پس از عبور از مرز و ناامن كردن آسمان بغداد، به انجام ماموریت خود بپردازند و این در حالی بود كه پیشرفته‌ترین تجهیزات پدافند هوایی از آسمان این شهر حفاظت می‌كرد.
عباس دوران در نامه‌هاى مربوط به این ماموریت، مقابل اسم پدافندهاى مختلفى كه عراق از كشورهاى اروپایى خریده بود، نوشته است: «نود درصد احتمال برگشت نیست
سه فروند جنگنده فانتوم تا مرز پرواز می‌كنند، یكی از آنها جدا شده و دو فروند دیگر به فرماندهی سرهنگ دوران، وارد خاك عراق می‌شوند.
جنگنده‌ها تا 15 كیلومتری بغداد بدون هیچ مشكلی پیش می‌روند تا اینكه در این نقطه، با دیوار آتش و پدافند دشمن روبه‏رو شده و در همین فاصله چند گلوله به یكی از هواپیماها برخورد می‌كند.
با اصابت این گلوله‌ها، موتور سمت راست هواپیمای دوران از كار می‌افتد اما او باز هم تصمیم به ادامه عملیات می‌گیرد.
بنابراین هواپیماها به سمت جنوب شرقى شهر بغداد كه پالایشگاه "الدوره" در آن جا بود، ادامه مسیر داده و با این كه پدافند دشمن بسیار قوى عمل می‌كرد، تمام بمب‏ها را روى این پالایشگاه تخلیه می‌كنند.
جنگنده‌ها پس از تخلیه بمب‏ها به مسیرى ادامه می‌دهند كه در نهایت به سالن كنفرانس سران غیرمتعهدها ختم می‌شد.
پالایشگاه به شدت در آتش می‌سوخت و دود ناشی از سوختن پالایشگاه، فضا را پوشانده بود و تا این لحظه عملیات كاملا موفقیت‌آمیز به پیش می‌رفت.
در این زمان قسمت عقب هواپیمای دوران نیز مورد اصابت چندین گلوله ضدهوایی قرار گرفته و از بین می‌رود. هواپیما آتش گرفته و عباس از خلبان عقب (منصور كاظمیان) می‌خواهد كه هواپیما را ترك كند و وقتی جوابی نمی‌شنود، دكمه خروج اضطراری كابین عقب را زده و كاظمیان به بیرون پرتاب می‌شود.
فرمانده گروه در این لحظه طبق گفته‌های قبلی خود، تصمیمی مبنی بر ترك هواپیما ندارد. وى بارها گفته بود: «اگر هواپیما بال نداشته باشد خودم بال در آورده و بر سر دشمن فرود مى‏آیم و هرگز تن به اسارت نخواهم داد
شعله‌های آتش هرلحظه شدیدتر و ارتفاع هواپیما نیز هر لحظه كمتر می‌شد تا اینكه هتل محل برگزاری اجلاس غیرمتعهدها پیش روی خلبان قرار گرفت.
به سوی هتل حركت كرده و هواپیما را (درحالی كه هنوز هدایت آن را برعهده داشت)، به ساختمان آن می‌كوبد.
این اقدام شهادت‌طلبانه عباس دوران در ناامن ساختن آسمان بغداد، موجب شد تا برگزاری این اجلاس از بغداد به دهلی نو منتقل شود.

بقایای پیكر پاك امیر الاستشهادیون، خلبان عباس دوران بعد از 20 سال در تاریخ 30 تیرماه 1381 به كشور بازگشت و در زادگاهش (شیراز) به خاك سپرده شد.

منبع سایت بچه های قلم





نوع مطلب :
برچسب ها :


ما ایرانی ها همه تام کروز رو می شناسیم ولی قهرمانان ایران رو نمی شناسیم این داستان فیلم نیست واقعی است.می خوام با قهرمان واقعی گمنام ایرانی آشنا بشید و اینکه چطور برای ایران جان داد. با جوان ترین استاد خلبان نیروی هوایی ارتش ایران سرلشکر خلبان، « علی اقبالی دوگاهه» و داستان عجیب شهادتش بیشتر آشنا شوید او اهل رودبار استان گیلان بود. وی در ۲۵ سالگی استاد خلبان جنگنده f-5 و در ۲۷ سالگی با درجه سرگردی جزو افسران ارشد نیروی هوایی ارتش ایران شد.

سرلشگر خلبان«عباس بابایی» و سرلشگر خلبان «مصطفی اردستانی» از شاگردان تحت آموزش ایشان بودند.

منبع وبلاگ آسمانیها

بقیه درادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 29 مرداد 1391 :: نویسنده : سعید

روز عید فطر روز بسیار مهمی برای مسلمانان است زیرا پس از یک ماه روزه و تهجد و عبادت، برای گرفتن پاداش الهی آماده می‌شوند؛ لذا این روز، از سویی سبب شادی و سرور است چرا که هر مسلمانی از انجام وظیفه الهی خوشحال و مسرور است؛ ولی از سویی چون روز دریافت جوائز الهی است، انسان در حالت خوف و دلهره به سر می‌برد از این که نمی‌داند اعمال یک ماهه او تا چه اندازه مورد قبول قرار گرفته است؟

 امام باقر (ع) از رسول خدا (ص) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: هنگامی که روز اول شوال فرا می‌رسد، منادی ندا می‌دهد؛ ای مومنان برای دریافت جوائز و پاداش‌های خود بشتابید؛ آنگاه امام (ع) فرمود: جایزه‌های خداوند مانند جایزه‌های پادشاهان نیست (یعنی جایزه او بسیار بزرگ و معنوی و قبولی طاعات و رضوان الهی است).

عید فطر، روز چیدن میوه های شاداب استجابت مبارک باد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 22 مرداد 1391 :: نویسنده : سعید

در پی انهدام باند تروریستی موساد و دستگیری اعضای این شبکه گسترده تار عنکبوتی، مستند ۴۰ دقیقه‌ای گروه سیاسی باشگاه خبرنگاران با عنوان کلوپ ترور تهیه گردید.در این مستند پرده از چهره عوامل ترور شهدای هسته‌ای کشور برداشت و شیوه عملیاتی تروریست‌ها بیان شد.در مستند کلوپ ترور همچنین، بخش‌هایی از اعترافات عوامل موساد به نمایش در آمد.

لینک دریافت مستند

 





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 21 مرداد 1391 :: نویسنده : سعید

خود حاجی می گوید: ماشین سالم سالم بود!! نو و جدید بود! مشکلی نداشت! اما تا به دوراهی رسیدیم شروع به ریپ زدن کرد! پیاده شدیم. به همراهانم گفتم احساس می کنم عزت در همین نزدیکی هاست. بدون هیچ مشکلی با اولین استارت ماشین دوباره روشن شد و ما به راه خود ادامه دادیم. ابتدای دوراهی بر روی تابلویی  نوشته شده بود " گردکوه"!! حس عجیبی داشتم احساس کردم عزت الله کنار تابلو ایستاده و  مرا صدا می زند: پدر کجای میری من اینجام؟

حاجی این را می گوید و صدایش لرزشی به خود می گیرد. او می گوید همه سر دوراهی گریه می کردند. به راه خود ادامه دادیم تا رسیدیم به مهریز یزد. اولین برنامه ما صرف صبحانه بود . حاجی تاکید می کند: با هر کسی ارتباط می گرفتیم در همان لحظه نخست بگونه ای رفتار می کرد که انگار مدتهاست مارا می شناسد! حاج حسین می گوید برای خرید به مغازه ای مراجعه کردیم . علت سفر را جویا شد و وقتی به او علت را تشریح کردیم با حالتی خاص مارا معرفی کرد به برادرش که مسئولیتی در مهریز داشت و ما را به بنیاد شهید مهریز معرفی کرد.

حال و هوای خاصی در جلسه حاکم شده است.  حاجی از انتظاری حرف می زند که من و دیگر مستمعین لحظه ای از آنرا لمس نکردیم. از داغ دوری فرزندی حرف می زند که امروز مثل او را پیدا کردن کار دشواریست. از عرت اللهی می گوید که شاید بیش از همه دل حاجی برای هم کلامی با او تنگ شده است. حاج حسین حرف می زند و من دوست دارم گریه کنم. دوست دارم برای غم انتظاری که حاج حسین برای پایان آن صبوری مثال زدنی از خودنشان داده است اشک بریزم. دوست  دارم برای حال خودم گریه کنم. حالی که از داشتن آن خجالت می کشم. فضای جلسه دیگر رنگ و بوی شهر نمی دهد. می شود بوی خاک های فکه را از آن استشمام کرد.

حاجی دیگر راحت تر از قبل گریه می کند .

وقتی به قسمت اصلی داستان می رسد با همان لبخند همراه با بغض می گوید: جستجو در مهریز آغاز شد. بنیاد شهید شهرستان پای کار آمد و برای پایان این راز به ما کمک می کند . حاجی سعی دارد تمام مراحل پایان این انتظار را شرح دهد. از لحظه هایی  حرف می زند که به سراغ چند شهید گمنام  می روند و در همان ورودی گلزار اعلام می دارد این مکان، مکان مورد نظر من نیست! اومی گوید کلا مهریز و اطرافش 6 شهید گمنام دارد. 3 شهید در یک محل و 3 شهید دیگر در مکانهای جداگانه آرام گرفته اند.

حاجی می گوید 5 شهید از 6 شهید را زیارت کردیم اما به هر محلی وارد می شدیم من بلافاصله اعلام می کردم این محل مورد نظر من نیست. با یقین کامل این حرف را می زدم بی آنکه وارد گلزار بشویم. حالا تنها یک مکان دیگر باقی مانده بود. یکی از مسئولین اعلام کرد یک شهید دیگر باقی مانده . آدرسش را که پرسیدم در پاسخ گفت: گردکوه! تکانی خوردم . همراهانم هم به همین شکل. گفتم اتفاقا ما با آنجا کار داریم. گردکوه همان جایی بود که ماشین خراب شد. همان تابلویی که مرا صدا زد. با شوق خاصی به سمت گردکوه حرکت کردیم. رسیدیم به دوراهی مورد نظر . حاجی اینجاهای قصه را با حالی دیگرتعریف می کرد. و ما همه منتظر سرانجام داستان. من که بارها این موضوع را از زبان حاجی تعریف کرده ام و خودم هم برای تعدادی از دوستان عین داستان را عنوان کرده ام باز هم دوست دارم بشنوم. آخر شنیدن این قصه از لسان خود حاجی شیرینی دیگری دارد. خلاصه از دوراهی به سمت گردکوه به را افتادند. حاج حسین می گوید؛ همین که به دیوار و درب ورودی مزار شهدای گردکوه رسیدیم اشک از چشمانم جاری شد. همان جایی بود که با سید آمده بودیم. نشستم و همراهانم از من علتش را پرسیدند با گریه گفتم همین جاست. عزت من در این مکان آرام گرفته است. همه گریه می کردند.  مادر شهید که سالها چشم انتظار پسر ارشدش بود حالا در دو قدمی مزار او ایستاده است. همسر شهید که سالها بدون عزت دو فرزندش را سرپرستی کرده بود پس از 21 سال نمی داند به عزتش چه بگوید. خواهر شهید هم .... همه هیجان زده شده اند و حاج حسین که حال اوبا همه فرق دارد گریه کنان وارد گلزار می شود. شروع می کند به سلام دادن. یادش می آید که شهید سید حسین حسینی به اوگفته بود در این مکان 12 شهید آرمیده اند که یکیشان عزت الله. حاجی می گوید با سید از درب مقابل وارد شدیم. درست همانجایی که زیارت نامه خوانده بود می ایستد و باز به شهدا سلام می دهد اما اینبار سلامش را کامل می خواند! 

وارد بر مکان مسقفی می شوند که شهدا در زیر آن قرار دارند. یکی یکی شهدا را می شمارد. 1 ، 2 ، 3  و... 12 . نفر 12 کسی نیست جز شهیدی که بر روی سنگ قبرش نوشته شده است : " شهید گمنام". حالا دیگر او گمنام نیست. حاج حسین گریه کنان با فرزندش حرف می زند. از سالهای دوری و انتظار می گوید. همسر و خواهر شهید سر بر سنگ قبر شهید می گذارند و مادر حرفهای مادرانه می زند. حرف هایی که دوست داشت در اولین دیدارش پس از 21 سال به عزت الله بگوید .

همه دانشجویان حاضر در جلسه گریه می کنند . حال عجیبی دارند این جماعت دانشجو...

پایان


منبع وبلاگ مبارز





نوع مطلب :
برچسب ها :


ابن مسیب نقل کرد که عمر بن خطاب می گفت: "پناه می برم به خدا از مشکلاتی که ابوالحسن برای حل ان ها نباشد" این سخن خلیفه جهتی داشت و ان این بود که پادشاه روم به عمر نامه نوشت و از مسائلی پرسش نمود، که عمر ان سوالات را بر اصحاب عرضه داشت، ولی کسی نتوانست جواب بدهد، پس با امیرالمومنین عرضه داشت و حضرت فورا جواب سوالات را پاسخ دادند .

نامه پادشاه روم به عمر چنین بود: این نامه ای است از پادشاه بنی الصفر به خلیفه مسلمانان، پس از ستایش پروردگار پرسش می کنم از شما مسائلی را که پاسخ ان را مرقوم نمائید :

1- چه چیز است که خدا ان را نیافریده ؟

2- خدا نمی داند ؟

3- نزد خدا نیست ؟

4- همه اش دهن است ؟

5- همه اش پاست ؟

6- همه اش چشم است ؟

7- همه اش بال است ؟

8- کدام مردی است که فامیل ندارد ؟

9- چهار جنبنده که در شکم مادر نبودند  ؟

10- چه چیزیست که نفس می کشد روح ندارد ؟

11- ناقوس چه می گوید ؟

12- ان رونده کدام است که یکبار راه رفت ؟

13- کدام درخت است که سواره صد سال در سایه اش راه می رود و به پایانش نمی رسید و مانندش در دنیا چیست؟

14- کدام مکان است که خورشید جز یکبار در ان نتابید ؟

15- کدام درخت است که بی اب رویید ؟

16- اهل بهشت می خورند و می اشامند وچیزی دفع نمی کنند مانندش در دنیا چیست ؟

17- در سفره های بهشت کاسه هایی که در هریک ان ها غذاهای گوناگون است و امیخته نمی شود مانندش در دنیا چیست؟

18- از سیبی در بهشت دخترکی بیرون می اید در حالی که از ان سیب چیزی کاسته نمی شود ؟

19- کنیزکی در دنیا مال دو مرد است و در اخرت مال یکی از انان، ان چگونه است ؟

20- کلیدهای بهشت چیست ؟

 

امیرالمومنین (ع) نامه پادشاه روم را خواند و در پشت نامه جواب را اینطور مرقوم کرد:

بسم الله الرحمن ارحیم – پس از سپاس و ستایش پروردگار . ای پادشاه روم ! بر نامه ات واقف شدم و من بیاری خدا و قدرتش و برکت الله و برکت پیامبرمان محمد پاسخ تورا می دهم.

 

1-     ان چیزی که خدا نیافریده قران است زیرا ان کلام وصف خداست و همچنین و همچنین کتابهایی که از جانب خدا نازل شده است ، حق سبحانه قدیم است و صفاتش هم قدیم است.

2-     ان چیزی که خدا نمی داند ان است که شما نصرانیان می گویید: خدا را زن و فرزند و شریک است ، خدا را فرزندی نگرفته و با او خدایی نیست ، نه والد است و نه مولد.

3-     ان چیزی که نزد خدا نیست ظلم است ، پر وردگار به بندگان ستمکار نیست .

4-     چیزی که همه اش دهان است، اتش است ، در هر چیزی افتد می خورد.

5-     چیزی که همه اش پاست، اب است.

6-     چیزی که همه اش چشم است، خورشید است.

7-     چیزی که همه اش بال است ، باد است.

8-     ان کس که فامیل ندارد ادم است.

9-     ان چهار جنبنده که در شکم مادر نبودند عصای موسی ، قوچ ابراهیم ، ادم و حوا می باشد.

10-ان که بی روح است و نفس می کشد صبح است.

11-ناقوس می گوید: تق تق، حق حق، اهسته اهسته، عدالت عدالت، راستی راستی، دنیا ما را فریب داد و در هوس انداخت ، دنیا دوره به دوره سپری می شود نمی گذارد روزی مگر که سست می­کند از ما پایه­ای،مردگان ما را خبر دادند که از این سرای کوچ می نمائیم ، پس چرا ما اینجا را برای خود وطن گرفته ایم

12- ان ره رونده که یکبار راه رفت کوه سیناست ، میان ان کوه و زمین مقدس(مسجد و القصی) چند روزی راه بود بنی اسراویل که به فرمان موسی(ع) اهنگ ان سرزمین داشتند نا فرمانی کردند ف خدااز ان کوه پاره ای بر کند و دو بال از نور برایش قرار داد و بر بنی اسراویل که در بیابان راهپیمایی می کردند سایبان شد و برابر سر انان سیر می نمود چنانکه خدا در قران فرموده:"و چون کوه را از جا بر کندیم و مانند سایبان بر سرشان قرار دادیم و انان گمان کردند بر سرشان می افتد"(اعراف 171) و موسی بنی اسرائیل را گفت: چرا نا فرمانی می کنید ، دست از نا فرمانی بردارید و گرنه بر سرتان می افکنم ، چون توبه کردند به جایش بازگشت.

13-درختی که سوار صد سال در سایه اش راه می رود وبه پایانش نمی رسد درخت طوبی است و ان سدره­المنتهی است که در اسمان هفتم است ، سوی ان درخت اعمال بنی ادم بالا می رود و ان از درخت های بهشت است هیچ کاخی و خانه ای در بهشت نیست مگر شاخه ای از شاخه هایش در ان اویخته و مانندش در دنیا خورشید است ، خودش یکی است و پرتوش در همه جاست.

14-مکانی که خورشید جز یکبار در ان نتابید زمین دریایی است که بنی اسرائیل از ان عبور کردند و فرعونیان در ان غرق شدند، در ان هنگام که خدا برای موسی ان دریا را شکافت و اب مانند کوه ها روی هم استادو زمین دریا به تابیدن خورشید خشک شد ، سپس اب دریا به جایش برگشت.

15-درختی که بی اب رویید درخت یونس پیغمبر است و ان معجزه ای بود که خدای تعالی فرمود:"بر سرش درختی از کدو را رویانیدیم" (الصافات 146)

16-غذا خوردن اهل بهشت گکه می خورند و چیزی دفع نمی کنند مانندش در دنیا بچه است در شکم مادر از نافش می خورد و دفع نمی کند

17-غذاهای گوناگون بهشتی که در یک کاسه است و امیخته نمی شود، مانندش در دنیا تخم مرغ است که سفیده و زرده ان امیخته نمی شود.

18-دخترکی که از سیب بهشتی بیرون نمی اید مانندش در دنیا کرمی است که از سیب بیرون می اید و سیب تغییری نمی کند.

19-کنیزکی که در دنیا مال دو مرد و در اخرت مال یکی است مانند درخت خرمایی است  که در دنیا به شرکت مال مومنی مانند من و کافری مانند توست و ان در اخرت برای من است نه برای تو ، زیرا در اخرت ان درخت در بهشت و تو داخل بهشت نمی شوی.

20-کلید های بهشت لا اله الا الله و محمّد رسول الله است.

ابن مسیب گفت : چون قیصر روم جواب سوالات را خواند گفت:این سخن برون نیامده جز از خاندان نبوت سپس پرسید پاسخ این سوالات را چه کسی داده است؟

گفتند این پاسخ ها از پسر عموی محمد است.

قیصر روم برای امیراالمومنین نوشت سلام علیکم، پس از سپاس پروردگار بر پاسخ های شما واقف شدم و دانستم که شما از خواندان نبوت هستید و به شجاعت و علم متصف می باشید، من خواهانم که دینتان را برای من شرح دهید و حقیقت روحی که خدا در کتابتان گفته برای من بیان نمایید."یسالونک عن الروح قل الروح من امر ربی" از روح پرستش می کنند بگو روح از امر پروردگار من است".

امیرالمومنین در جواب قیصر روم نوشت:

            پس از سپاس و ستایش پروردگار، روح نقطه ای است با لطافت و نقطه ای است با شرافت از ساخت های افریننده اش و قدرت پدید اورنده اش می باشد ، از گنجینه های مملکتش او را بیرون اورده ودر نهاد بندگانش نهاده ، پس روح تو پیوندی است با او ، و نزد تو امانتی است از او ، هرگاه گرفتی انچه نزد او داری می گیرد انچه نزد تو دارد.

شهادت حضرت علی (ع) را به همه شیعیان تسلیت عرض می نمایم.





نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 8 مرداد 1391 :: نویسنده : سعید

توی این اتحاد و بازی لحظات خوشی رو با هم داشتیم . امروز آخرین روز و آخرین ساعتیه که من و دوستان خوبم (شایان و ایتالی) روی این اکانت هستیم . دلیل اصلی اینکه این اکانتو ترک می کنم اینجاست :

بیداری 

بچه ها تقریبا دو سال از عمرمو پای تراوین بودم . نتیجش این بود که تحصیلمو از دست دادم . برای ورزش کردن دیگه وقتی نذاشتم و مهمتر از همه اینکه پای کامپیوتر چشمام ضعیف تر از قبل شد . خیلی از مسائل دیگه هم بود . به کارم ضربه زد . روابط منو کم کرد و کلی ناراحتی های عصبی برام به وجود آورد .
خواهش می کنم گوش کنید . این بازی توسط یهودی ها و علی الخصوص ماسون ها به وجود اومده . کسانی که دوست دارن این موضوعات رو بدونن خواهش می کنم سی دی های استاد علی رائفی پور را از اینترنت دانلود کنن . خواهش می کنم این کارو بکنید . هرگز پشیمون نمی شید . خصوصا سی دی فراماسونری دجال .

بقیه درادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعید
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :