تبلیغات
همه چیز - شفای دختر فلج با دعای امام رضا (ع)
 
همه چیز
نظر فراموش نشود
سه شنبه 20 اسفند 1392 :: نویسنده : سعید

به گزارش زرین نامه؛ پدر زینب از خودش به خبرنگار اترک می گوید : اسم من بهنام ، متولد سال 67 ، اهل آذربایجان و نام همسر خوبم هم خدیجه است . من و همسرم ، یکدیگر را خیلی دوست داریم.

به علت بیماری زینب ، خیلی از طرف اطرافیان تحت فشار روانی بودیم . برخی ها ما را به خاطر داشتن فرزندی معلول طعنه می زدند و من یا همسرم را علت این مشکل زینب می دانستند.

اما من و همسرم خیلی یکدیگر را دوست داشتیم و به خدا نیز امیدوار بودیم.

در این بین مادر همسرم یکی از پشتیبانان و کسانی بود که همیشه ما را دلداری می داد.

کارم چوپانی گوسفندان اهالی روستا است و این تنها منبع درآمد من و خانواده ام محسوب می شود .

همیشه سعی می کنم نمازم را به موقع بخوانم . و همیشه یکی از دعاهای نمازم شفای زینب دخترم بود .

zaerpyade

سال ها گذشت و زینب همان طور بود . بچه ی دوم ما هم به دنیا آمد که نامش را از روی قرآن و به احترام پیامبر و هم به احترام مادر خانمم امیر محمد گذاشتیم.

یک روز مادر خانمم قصد کرد برای زیارت به حرم امام رضا (ع) برود و من ناگهان نور امیدی در دلم روشن شد و به مادر خانمم گفتم : مادر جان شما که به پابوسی ضامن آهو می روی ، این پیراهن زینب را هم با خود ببر و در حرم امام رضا(ع) بیانداز .

مادر خانمم گفت : برای چه می خواهی اینکار را بکنی ؟ و من در آنجا با خدا عهدی کردم و بعد هم به مادر خانم گفتم : شما این زحمت را بکش ، بقیه اش با خدا و درد و دل من با امام رضا (ع).

عهدم با حضرت امام رضا (ع)این بود که اگر شفای دخترم را از خدا بگیرد ، حتما پای پیاده از روستایمان به زیارتش می روم .

مادر خانمم به مشهد رفت و چند روزی از آن ماجرا گذشت.

تا اینکه آن اتفاق خوب در آن نماز صبح رخ افتاد.

حدود 70 روز پیش بود . نماز صبح را تمام کرده بودم و داشتم دعا می کردم که ناگهان احساس کردم دو دست روی شانه هایم سنگینی می کند. برگشتم و نگاه کردم ؛ دستهای دخترم زینب بود .

واقعا باورم نمی شد . این زینب دختر منه که روی دو پایش ایستاده و پیش من آمده است . بغلش کردم ،‌می خواستم فریاد بزنم و همسرم را هم بیدار کنم .

البته کمی ترسیدم ، مبادا همسرم بترسد . مدام زینب را بغل می کردم و خدا را سپاس می گفتم .

رو کردم به زینب و گفتم : چی شد بابا ؟ زینب که چشمهایش پر از اشک بود به من گفت : بابا: یکی دست منو گرفت ،‌منو هفت قدم تا دم در آورد و به من گفت به خاطر 72 تن آوردمت .

بعد تا دم پنجره آمدیم . من به پنجره که باز و بسته می شد نگاه کردم . آن وقت آن مرد به من گفت : به بابات بگو نمیاد.تا سرم را برگرداندم دیگه کسی رو ندیدم.

همان صبح زود به مسجد رفتم و با امام جماعت مسجد صحبت کردم . همه ی اهالی روستا به مسجد آمدند .

موضوع نذرم را به سیدی بزرگواری که در روستای مان زندگی می کند ، گفتم و ایشان هم به قرآن نگاه کرد و گفت : برو و نذرت را اداکن .

فردای همان روز حرکت کردم و الان 66 روز است که توی راه هستم .

دخترم زینب را خدا برای ما به دعای امام رضا (ع)شفا داد. و به احترام این امام رعوف من قصد کردم نامم را مهدی بگذارم .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:52 قبل از ظهر
Way cool! Some extremely valid points! I appreciate you penning this write-up plus
the rest of the website is very good.
دوشنبه 13 شهریور 1396 11:17 قبل از ظهر
Thank you for sharing your info. I really appreciate your efforts and
I will be waiting for your further write ups thanks once
again.
یکشنبه 15 مرداد 1396 06:59 بعد از ظهر
Excellent way of telling, and pleasant piece of writing to get facts about my
presentation focus, which i am going to deliver in school.
یکشنبه 15 مرداد 1396 12:45 قبل از ظهر
Pretty section of content. I just stumbled upon your site and in accession capital to assert that
I acquire in fact enjoyed account your blog posts. Any way I'll be subscribing to
your augment and even I achievement you access consistently
fast.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعید
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ساخت کد موزیک